تبليغاتX
 دلتنگيهاي عاشق
دلتنگيهاي عاشق
مي دونست تنهايي سخته ...ولي رفت
دلتنگيهاي عاشق

تقديم به آنكس
كه با آمدنش
هستي ام را به آتش كشاند
و با رفتنش
خاكسترم را بر باد داد
دلتنگيهايم را به او نقديم مي كنم
گر چه در دل تنگ او
جايي براي عشق من نيست



صفحه نخست | آرشيو دلتنگيها | ايميل قاصدك
دلتنگيهاي گذشته
دوستاي گل قاصدك
پيوندهاي روزانه
خدانگــــــــهدار

سلام دوستاي عزيز

برای چند وقتی میخوام استراحت کنم

ازتون ميخوام منو ببخشين بخصوص دو تا از دوستاي عزيزم كه ميدونم خيلي از دستم دلخورن

خودشون خوب منظورم رو می فهمن دلم میخواست یه جور دیگه تموم شه ولی نشد...

فقط خواهش ميكنم منو ببخشين هم من و هم ...

دلم براي همه ي شما دوستاي گلم تنگ ميشه

مواظب خودتون باشين

دوستتـــــــــون دارم

خدانگهدارتون

 

 بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

 


[ ]
+
کلبه ی متروک

سالها رفت و نيفروخت دريغا

كس در اين خانه ي مترو ك چراغي

به در انگشت نزد كس كه بگيرد

مگر از غربت اين خانه سراغي

به سر انگشت نوازشگر مهري

وانشد پنجره اي تا به بهاران

نفسي تازه كند از نفس خرم باغي

چشم در ، چشم به راه نه كسي بود و نه پيكي

چشم بر بسته بسي دير زماني به فراغي

ديري اين خانه ي متروك

سرد و خاموش نشسته به كويري كه نبيني

چشم تا چشم كند كار نه باغي و نه راغي

نه سرودي نه نوايي

گوش ديوار ز جان تشنه ي حرفي و صدايي

نشكند جام سكوتش نه به شب ناله ي بوفي و

نه روزش دم زاغي

روزها شب شد و شبها به سر گيسوي خود رنگ سحر زد

تا كه روزي ....

كسي از راه فرازآمد و انگشت به در زد

شهر پر ولوله زين تازه خبر شد

كه بر افروخته شد در شب اين خانه چراغي

همه گفتند از اين قصه ي پر وسوسه چيزي

خبر اين بود خبر از آمدن تازه عزيزي

اختري سر زد و شب از غم ديرينه تهي شد

پر شد از باده اياغي

غافل از هرچه فريبي و دروغي

دل غفلت زده تر كرد از اين باده ي مسموم به نيرنگ دماغي

اينك امروز صد افسوس

جز آشفتن، آرامش و رامش

نيست در خانه نشاني

نه كه بر سينه اين خانه  نشسته است

يكي داغ چه داغي


[ ]
+

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس